بنفشه(پست هشتاد و هشتم)
دست نوشته های ناخوانا
رمانهای این وبلاگ، حاصل دیده ها و شنیده های من است.
درباره وبلاگ


سلام من یک روانشناس هستم و سعی می کنم اتفاقات واقعی افرادی که با اونها برخورد داشتم، به صورت رمان بنویسم. امیدوارم از خوندن رمانهای من لذت ببرین.

پيوندها
ردیاب خودرو









خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 9
بازدید ماه : 9
بازدید کل : 340857
تعداد مطالب : 132
تعداد نظرات : 32
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
mahtabi22

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
سه شنبه 3 مرداد 1391برچسب:, :: 1:43 :: نويسنده : mahtabi22

سیاوش از گوشه ی چشم به بنفشه نگاه می کرد که با سنگهای تزئینی در دستش، سرگرم بازی بود. در هر یک از دستانش یک سنگ دراز قرار داشت و او با تکان دادن هر کدام، همزمان به جای هر یک از آنها صحبت می کرد. سیاوش گوشهایش را تیز کرد. بنفشه با دو صدای مختلف سرگرم صحبت بود:

صدای نازک: دختر خوشگلم تو برات زوده عروسی کنه

صدای کلفت: توی چی می گی ترشیده، هه هه هه هه

صدای نازک: دختر گلم باید درستو بخونی، بزرگ بشی بعد عروسی کنی

صدای کلفت: ترشیده ها حرف نزنن

سیاوش کنجکاو شد.

ترشیده که بود؟

-بنفشه ادای کیو در میاری؟

بنفشه نیشش باز شد:

-ادای خانم مشاورو

سیاوش تعجب کرد:

-حالا واسه چی بهش می گی ترشیده؟ اگه بشنوه ناراحت میشه ها، زشته بنفشه جون

بنفشه سنگهایش را درون جیب شلوارش گذاشت و گفت:

-به خودشم گفتم ترشیده، خندید، ناراحت نشد

سیاوش با چشمان از حدقه درآمده به بنفشه خیره شد،

او به روانشناس چه گفته بود؟

ای خدا...

این بنفشه چه زمانی می خواست آدم شود؟

-واسه چی بهش این حرفو زدی؟

-چون همش می گفت عروسی نکن، خودش هنوز عروسی نکرده به منم می گه عروسی نکن، خوب البته یه جاهایی راس می گه ها، اگه عروسی کنم نمی تونم برم مدرسه، ولی من مدرسه رو دوست دارم، اون موقع ها دوست نداشتم، اما الان دوست دارم

سیاوش لبخند زد:

-حالا مگه قراره عروسی کنی؟

-آره می خواستم دو سال دیگه باهات عروسی کنم، اما خانم مشاور گفت دیگه نمی تونم برم مدرسه، بعدش من گفتم پس صبر می کنم بشم همسن خودش، به من گفت اون موقع سیاوش یه پیرمرد میشه

سیاوش خندید:

-خانم مشاور گفت من پیرمرد میشم؟

-آره، اون گفت

-خوب راست گفته، بنفشه تو چرا فکر کردی من قراره با تو عروسی کنم؟

بنفشه اخم کرد:

-چون دوسم داری

سیاوش به یاد گفته های روانشناس افتاد. حالا زمان این بود تا بتواند به قول روانشناس، احساسات بنفشه را هدایت کند:

-آره بنفشه، من دوست دارم، اما تو یه دختر خوبی که همه ی آدمهای عاقل، دخترهای خوبو دوست دارن، منم یه آدم عاقلم که تورو دوست دارم، چون تو یه دختر خوبی

بنفشه خواست انگشتش را درون دماغش فرو ببرد، که سیاوش متوجه شد و با اخم گفت:

-زشته، نکن بنفشه

بنفشه صاف نشست و دوباره پرسید:

-پس الان نمی خوای با من عروسی کنی؟

سیاوش با مهربانی گفت:

-تو الان باید به فکر درست باشی بنفشه، نه اینکه به فکر عروسی باشی، مگه الان که داشتیم میومدیم از نیوشا برام نگفتی که اخراج شده بود؟ تو دوست داری مثه اون بشی؟ مدرسه رو ول کنی بشینی توی خونه؟

-نه، دوس ندارم

-پس دیگه به عروسی فکر نکن، الان فقط فکر درست باش

بنفشه دوباره سنگهایش را از جیبش بیرون آورد و گفت:

-پس بعدا به عروسی فکر می کنم، وقتی هم سن خانم مشاور شدم

سیاوش لبخند زد. انگار اوضاع کم کم بهتر می شد،

خدا را شکر

شکر.....

شکر.....

............

سیاوش تشک بنفشه را از روی تخت کشید و روی زمین گذاشت. بنفشه گوشه ی اطاق ایستاده بود و به حرکات سیاوش نگاه می کرد و همزمان با خود می گفت که سیاوش چقدر قوی و پر زور است.

سیاوش در حالیکه نفس نفس می زد، گفت:

-فعلا روی این تشک بخواب تا من این تخته ای رو که زدی شکستی بدم تعمیر کنن

و باز هم در دل به شایان بد و بیراه گفت که حتی نفهمیده بود، تخت دخترش شکسته است.

بنفشه با خوشحالی گفت:

-سیاوش زورت خیلی زیاده ها، آخ جونم

سیاوش لبخند زد و با دستش گردنش را صدا داد و از اطاق بیرون آمد و به سمت در خروجی رفت:

-خیل خوب دختر، برو بشین سر درسهات

-می خوای بری؟

-آره دیگه، برم بوتیک

و چرخید تا از هال بیرون برود. بنفشه صدایش بلند شد:

-سیاوش جونم

قلب سیاوش در سینه فرو ریخت. بنفشه باز هم گفته بود "سیاوش جونم"

این لحن صحبت یعنی...

یعنی باز هم می خواست چیزی بگوید؟

از همان حرفهای بو دار؟

سیاوش با احتیاط به سمت بنفشه چرخید:

-بله؟

بنفشه موهایش را از روی پیشانی اش کنار زد و گفت:

-اون روزی که می خواستم بوست کنم، از دستم عصبانی شدی؟

سیاوش می خواست بگوید نه، اما باز هم به یاد گفته های روانشناس افتاد، بنفشه باید می فهمید که کارش اشتباه بود،

باید می فهمید...

-آره بنفشه ناراحت شدم، شما نباید منو ببوسی، من که پدرت نیستم یا برادرت نیستم، واسه چی می خواستی بوسم کنی؟ اونم وقتی که من خوابیده بودم؟ دیگه دلم نمی خواد این کارو بکنی

-یعنی کارم بد بود؟

-آره بنفشه، کارت بد بود

-پس واسه همین هولم دادیو منو خونه نرسوندی؟

سیاوش باز هم به یاد گفته های روانشناس افتاد، باید پای جبران اشتباهمان بمانیم،

-آره، اگه بخوای بازم این کارو بکنی منم مجبور میشم دیگه بهت زنگ نزنم، بنفشه مگه تو نمی گی بزرگ شدیو خانم شدی، پس دیگه نباید کارای بچه گونه انجان بدی، باشه بنفشه؟

بنفشه به سیاوش نگاه کرد و چیزی نگفت. سیاوش منتظر عکس العمل بنفشه نماند و به سمت پله ها رفت. بنفشه همانطور بلاتکلیف وسط هال باقی مانده بود.

یعنی بنفشه قانع شده بود؟

هنوز نه..

بنفشه راه درازی تا قانع شدن در پیش داشت،

بنفشه هنوز هم به سیاوش علاقمند بود،

یک علاقمندی عاشقانه،

یک عاشقانه ی کودکانه....

..............

ساعت هشت و نیم شب بود. شایان در حالیکه مشغول شمردن پولهای حاصل از فروش لباسها بود، رو به سیاوش کرد که کف بوتیک را جارو می زد:

-تو یه چند وقته هی جیم میشی کجا میری؟ تورو خدا نگو که میری پیش روانشناس

سیاوش خم شد و سطل آشغال را از گوشه ی بوتیک به سمت خود کشید و گفت:

-دقیقا میرم پیش روانشناس، پس نه، مثه تو بی خیال میشینم اینجا پول میشمرم؟ اونوقت دختر دوازده ساله ام تا نه شب خونه تنها بمونه

-برو بابا، چرت می گه اینم

سیاوش دنباله ی صحبت را نگرفت، بحث کردن اصلا کار درستی نبود.

صدای زنگ موبایل شایان بلند شد. دسته ی پولهای شمرده شده را روی پیشخوان گذاشت و به گوشی اش نگاه کرد. شماره نا آشنا بود.

با کنجکاوی جواب داد:

-الو

صدای خانم جوانی از آن سوی خط، به گوشش رسید:

-الو، سلام، خسته نباشید، آقای سماک؟

-بله، خودم هستم، شما؟

-من.......هستم از مرکز مشاوره ی........تماس می گیرم

شایان اخم کرد و با خود فکر کرد مرکز مشاوره؟

مرکز مشاوره دیگر کدام خراب شده بود؟

نگاهی به سیاوش کرد که هنوز سرگرم جارو زدن کف بوتیک بود و تازه متوجه ی جریان شد.

حتما همان روانشناسی بود که سیاوش دیوانه شده بود و چند بار به نزد او رفته بود.

اخمهایش در هم رفت:

-بفرمایید خانم

-آقای سماک می تونم ازتون دعوت کنم تشریف بیارین مرکز، از نزدیک با هم، صحبتی داشته باشیم؟

شایان با لحن نه چندان دوستانه ای جواب داد:

-که چی بشه اونوقت؟

-در مورد یه سری مسائلی که مربوط به دختر گلتونه با هم صحبت کنیم، به هر حال شما پدر بچه هستین و الان دختر گلتون با شما زندگی می کنه

-خانم بیام اونجا صحبت کنم که چی بشه؟ می خوای کمکم کنی؟

روانشناس کمی سکوت کرد. انگار شایان بیش از حد عصبی بود، سعی کرد او را آرام کند:

-آقای سماک، دوستتون آقای بخشنده به همراه دخترتون چند روز پیش اینجا اومدن، صلاح دیدم با شما هم دیدار حضوری داشته باشم تا حرفهای شما رو هم بشنوم، اگه بتونم کمکتون کنم خوشحال میشم، البته همه با هم همفکری می کنیم تا....

شایان حرف روانشناس را قطع کرد و گفت:

-خانم بی خودی ادای ناجی ها رو واسه من در نیار

صدایش را کج کرد:

-اگه بتونم کمکتون کنم خوشحال میشم

صدایش عادی شد:

-برو به اون خواهرم زنگ بزن بیاد این بچه رو ورداره ببره، یا برو سراغ ننه بزرگو بابا بزرگ بنفشه تا بیان بچه رو ببرن

سیاوش با شنیدن صحبتهای شایان، سریع به سمتش چرخید.

او با چه کسی صحبت می کرد؟

نکند با روانشناس حرف می زد؟

وای خدایا، این چه طرز صحبت بود؟

این همه بی ادبی برای چه بود؟

سیاوش سریع به سمت پیش خوان رفت و با دست اشاره زد که با چه کسی صحبت می کند؟

شایان با حرص انگشت اشاره اش را به صورت افقی کنار شقیقه اش نگه داشت و آنرا چرخاند، رنگ از روی سیاوش پرید...

روانشناس پشت خط بود،

ای بمیری شایان،

ای بمیری....

سیاوش دستش را دراز کرد تا موبایل را از شایان بگیرد، شایان خودش را عقب کشید.

صدای روانشناس از آن سوی خط به گوش رسید:

-آقای سماک من روی شما یه حساب جداگانه باز کردم، تشریف بیارن از نزدیک صحبت کنیم، صلاح نیست دختر شما با دوستتون برای مشاوره بیاد، اصلا شاید دخترتون به خاطر نزدیکی بیش از حد، رابطه ی عاطفی با دوستتون برقرار کنه، اون موقع شما چی کار می کنین؟ اصلا شاید الانم برقرار شده باشه و من و شما خبردار نشده باشیم

شایان با دستش دست سیاوش را که به سمت گوشی اش دراز شده بود، پس زد و به تندی گفت:

-خانم واسه من لفظ قلم حرف نزن، دوتا کلاس درس خوندی فکر کردی چه خبره؟ اگه واقعا دکتر بودی می فهمیدی که یه دختر بچه ی دوازده ساله عاشق یه مرد سی و پنج ساله نمیشه، اصلا اگر هم شده باشه از سرش میوفته، فعلا هم که حرفهای شما در حد حدس و گمانه خانم دکتر

و "خانم دکتر" را با حرص ادا کرد.

سیاوش با نا امیدی با کف هر دو دستش به صورتش کوبید.

روانشناس نفس عمیق کشید تا حرف تندی بر زبان نیاورد.

چرا بعضی از افراد حاضر نبودند حتی برای فرزندشان همکاری کنند؟

خودخواهی تا چقدر؟

واقعا تا چقدر؟

روانشناس به آرامی گفت:

-آقای بخشنده شما در قبال بچه تون مسئولین، چه بخواین و چه نخواین الان این بچه پیش شماست، بیاین با هم همفکری کنیم شاید همون چیزی شد که شما می خواینو این بچه رفت پیش عمه اش زندگی کرد

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: